سهراب گفتی: چشمها را باید شست............. شستم ولی.............
گفتی:جور دیگر باید دید................دیدم ولی
گفتی:زیرباران باید رفت ................رفتم ولی
او نه چشمهای خیس و شسته ام را.............. نه نگاه دیگرم را.............................
هیچ کام را ندید!!!!!!!!!!
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت
"دیوانه باران ندیده"
شب مخوف
در انتهای شب جاییکه هیچ امیدی به امدن صبح نیست من تنه و غریب و بی نشان
هراسناک ازشب مخوفغمها می نالم.....
شاید که تو بیایی و مرا که مشتاق و بی قرار
دیدار توام................دریابی.
بغض نترکیدهام با نیامدنت خواهد ترکید!
و صداهای گریه هایم گوش فلک راکر خواهد کرد.
انروز دیگر امیدی به بودنم و زند گی نیست......!!!!!!!!!!!
کاش می شد.............
که نگاهم را در نگاهت غرق میدیدم
کاش می شد.............
ان روز که دوستت داشتم دوستم می داشتی
کاش می شد.............
وقتی مرا می دیدی بال در می اوردی
کاش می شد............
برای یه لحظه ندیدن من جان میدادی
کاش می شد............
برای دیدنتو به هرجا که دوست داشتی
می رفتم و تو هم در عوض عشقت را به من هدیه می دادی........
